
خیلی امیدوارانه و مصمم همه گفتند: آری آینده از آن شما و از آن ماست، ما و راستی. چنان که کژی از پی هزاران سال دیگر توان مقاومت ندارد.
گفتند: شما ببینید که ما نخواهیم دید. این شمائید و همرهاتان، هم نسل هاتان.
با خود گفتم: چگونه؟ با این هم نسلان؟ آیا به راستی ممکن است؟
بسیار امیدوارانه هم که به قضیه نگاه می کنم میبینم این نسل هیچ ندارد. وقتی از خیابان های شهرم که دوستش دارم می گذرم مردمی خسته و هم نسلانی نادان می بینم.
وقتی در دانشگاه از پله ها بالا می روم، وقتی سر کلاس به اطرافم نگاه می کنم، افسردگی را می توان از صورتم خواند. به راستی این نسل(نسل من، به گفته ایی نسل سوم و یا حتی چهارم که دارد می آید) چه خواهد داشت؟
پرده ایی در دانشگاه: در دانشگاه کنار دیوار ایستاده ام. شلوغ است، دختر و پسر دو دو، سه سه بیشتر گپ می زنند. ولی در هیچ یک سخن جذابی نمی یابم. شاید مشکل از من است.
در این پرده: تمام فکر این افراد در چند چیز خلاصه می شود: مد، جنس مخالف، نمره ی امتحان
دیگر هیچ چیز انگار برایشان مهم نیست. اوائل که خیلی از دست این جماعت عصبانی بودم با خود می گفتم آیا هیچ کدامشان، به راستی در روز، در ماه، در سال حتی چند دقیقه جداً می اندیشند؟
پاسخی که به ذهنم هجوم می آورد تنها "نه" بود و نه هیچ چیز دیگر.
انگار غیر از اینکه فلانی چه می کند!؟ آن دو رابطه شان الان چطور است!؟ مدل موهایم فلان است. در دستشویی خانم ها آرایشگاه باز کرده اند و از این دست مسائل سطحی دیگر چیزی در کاسه ی جمجمه ی خالی این جماعت نمی گذرد.
یعنی چه؟ پس این همه تاریخ، این همه مبارزه، این همه خون که پای این ملت ریخته شد کجاست؟ آیا به راستی سانسور و نحمیق اینقدر قوی عمل می کند؟
زمانی، نه چندان دور چند سال پیش که تازه این جماعت را شناخته بودم، که تازه پی برده بودم که همه چنان که گمان می کنم نیستند، چون فاشیستی جانی حکم به حذف همه می دادم. که باید نابود شوند، باید له شوند و تنها فرزانگان بمانند. اما حالا می بینم که این سخن تنها از روی عجز و نا توانی بیان شده بود و می بینم که هنوز از طرف عده ایی به عنوان راه فرار از تحلیل و بررسی و پیدا کردن راه حل، عنوان می شود.
در دانشگاه: گوشه ایی ایستاده ام و با پوز خندی تلخ به خود می گویم: "که؟ اینها؟ اینها می خواهند همه چیز را عوض کنند؟ آیا من خواهم دید؟ یا مانند آنها که آمدند و سرود خواندند و یا کشته شدند یا به گوشه های تاریک پناه بردند، مجبور خواهم شد پرواز را به نسل بعد نوید دهم."
آیا این صرفاً یک نوید و امید دادن نیست؟ خود می دانیم که چقدر این نسلهامان عقب مانده و متحجرند. بسیار بیش از نسل مدرن دیروزمان.
این نسل، نسلی است که تاریخ را فراموش کرده، یا بهتر بگویم اصلا تاریخ نمی داند چیست. تنها آن را از روزنه ی پر غلط کتاب های دبیرستانی با دبیری زمخت و بی هنر دیده و برایش چیزی جز مد و جنس مخالف و نمره ی امتحان مفهومی ندارد و اینانند که همچون منِ چند سال پیش حکم حذف مرا هر آن می توانند امضا کنند.
در این افکار، به اطرافم نگاه می کنم، همه منتظرند تا کلاس شروع شود، از درون جمعیت کسی به طرفم می آید. نگران نباشید، از رفقاست.
سرخی خون، آیا میدانی چیست؟
نه خون تو؛ که دستت را بریده ای
خون ما؛ا که بر کاج آویخته اند
خون آنان؛ که فجیع، به نعش زمین، در گل و خاک، دربوی تند باروت غلت می زنند
پس از این همه کاج، که جنگل ها را از میانشان تهی کردند
و پس از این خیل صلیب های خون آلود
پس از پرواز و شوق و زندگی
پس از آواز و سرود و بوسه
پس از ایمان به آزادی
پس از سرشار شدن این خاک از امید و پایکوپی شان
آنگاه آن پرنده که در ایمانشان پرواز را آموخته بود
به خاک افتاد
و چنین بود که خون شکستشان بر این خاک
- همین خاک -
جاری گشت و افق را رنگ داد
و حال پس از این همه سال
این همه...
خون میدانی چیست؟
تو ای فرزند خاک خونین که افقهایت همیشه سرخ بود
سرخی خون؛ آیا میدانی چیست؟
برچسبها: دانشجو, سرخ, نسل سوم